جاوید الاثر مرتضی شاملی

Sample image

  1. نام و نام خانوادگی : جاوید الاثر مرتضی شاملی
  2. تاریخ تولد : 1323/9/13
  3. محل تولد : آبادان

با مشقت بسیار، زیر آتش گلوله و خمپاره و پنهان از چشم دشمنانی که نمی دانست کجا و در کدام موضع قرار گرفته اند با قایق، پای پیاده و...از آبادان به گچساران رفت تا برای لحظه ای خانواده اش را که از شهر خود آواره شده و به گچساران رفته بودند- ببیند. به محض رسیدن و آگاهی از سلامت خانواده، بخصوص پدر پیرش، عزم بازگشت کرد، ولی به ناچار، بر اثر اصرار پدر، شب را ماند و فردا بلافاصله به دوستانش که در آبادان مقری برای دفاع از شهر داشتند پیوست.
سری به برادرش در ماهشهر زد. به عنوان داوطلب در مسجد ماهشهر ثبت نام کرد اما نمی شد به آبادان بروند.عراقی ها جاده را تصرف کرده بوند وقبلاً بسیار، از جمله وزیر نفت وقت(تندگویان) و همراهانش در این جاده به اسارت گرفته بودند، بنابراین به همراه یک دوست و برادرش تصمیم گرفتند پای پیاده از آبادان به ماهشهر بروند.
او که تازه سربازی اش را به پایان برده بود به جوانان آموزش نظامی می داد. برای این کار از مسئولین مسجد پیروز آبادان اسلحه می گرفتند.
با دوستانش شب ها را تا صبح نگهبانی می داد و روزها برای آوارگان و رزمندگانی که به خط مقدم می رفتند غذا می پختند.
او مانده بود تا شهر بماند. شهر ماند، ولی مرتضی شاملی رفت و جز چند نفر، از جمله یک همسایه قدیمی، یکی از کارمندان پتروشیمی و...دیگر کسی از او سراغی نداشت. آنها یا او را در زندان بصره دیده، یا صدایش را از دیوار شنیده بودند. مرتضی شاملی که هنوز بهار جوانی را نگذرانده بود، دیگر نیست که قوت قلب پدر پیر و مادر وطن باشد.

جاوید الاثر حسن شاکری

Sample image

  1. نام و نام خانوادگی : جاوید الاثر حسن شاکری
  2. تاریخ تولد : 1323/1/1
  3. محل تولد : خوانسار

جنگ را برای اولین بار تجربه کرده باشی ، بارها مرگ را جلوی چشم هایت دیده باشی ، لحظه لحظه از اضطراب و دلهره رسیدن یا نرسیدن به یک جای امن مرده باشی و زنده شده باشی تا بالاخره دور از خانه ات که حالا دیگر امن نیست – جایی کنار بستگان زندگی کنی، ولی باز هم تا سالهای سال تشویش ها، دلهره ها، نگرانی ها و بخصوص چشم به راهی ها به پایانی نرسد، زیرا مردی که رفت، امنیت را به خانه و به وطنت باز آورد، اما خودش نیامد....
حسن شاکری، نمونه ای است از بسیاری مردان جنگ که هنوز به خانه بازنگشته اند. اگر بیست و سه سال، هرماه، هر هفته، هر روز، هر بار که صدای زنگ در یا تلفن را می شنوی بگویی اوست که آمده یا آنقدر به کودکانت گفته باشی پدرتان بر می گردد تا وقتی که مردی شوند و بفهمند به آنها دروغ نگفته ای...آن وقت است احساس همسر جاویدالاثر حسن شاکری را را درمی یابی و البته مفهوم چشم انتظاری را.

جاوید الاثر محمد محمد زمانی

Sample image

  1. نام و نام خانوادگی : جاوید الاثر محمد محمد زمانی
  2. تاریخ تولد : 10/10/1311
  3. محل تولد : اسفرجان

وقتی دیگر همه باور کردند جنگ شروع شده و باید یا جنگیدیا... محمد محمدزمانی خانواده اش را به اسفرجان برد و همین طور زنان و کودکانی که در آبادان در همسایگی شان زندگی می کردند. یک هفته در اسفرجان ماند و وضعیت سکونت، تغذیه و... را سامان داد و بعد بازگشت تا از کشورش دفاع کند.
سری به برادرش در ماهشهر زد. به عنوان داوطلب در مسجد ماهشهر ثبت نام کرد اما نمی شد به آبادان بروند.عراقی ها جاده را تصرف کرده بوند وقبلاً بسیار، از جمله وزیر نفت وقت(تندگویان) و همراهانش در این جاده به اسارت گرفته بودند، بنابراین به همراه یک دوست و برادرش تصمیم گرفتند پای پیاده از آبادان به ماهشهر بروند.
از نیمه راه به همراه دوستش که هر دو کارمند پتروشیمی بودند سوار ماشین های ارتش شدند ولی برادر دوستش ماند و پای پیاده به آبادان رسید، ولی آنها هرگز نرسیدند. و تا امروز تنها چند نفری شهادت داده اند صدای او را از رادیو بغداد شنیده اند، همین و دیگر هیچ!

شهید منوچهر پور چهارلنگ

Sample image

  1. نام و نام خانوادگی : منوچهر پور چهارلنگ
  2. تاریخ تولد : 1332/4/3
  3. تاریخ شهادت : 1359/8/4
  4. محل تولد : آبادان
  5. محل شهادت : مجتمع پتروشیمی آبادان

پیکرش هم زیر بارانی از خمپاره و گلوله تشیع شد، با وجود چنین فضایی همه کارکنان پتروشیمی و دوستان و همکارانش در تشیع پیکر او حاضر شده بودند. میگفتند:«مثل او نداشتیم»
وقتی از محل کار به خانه برمیگشت مشغول گفتگو با پدر یکی از همکارانش بود. کنار پیرمرد نشسته بود و احوالش را میپرسید. خمپاره را دید اما از جایش تکان نخورد حتی توی جوی کوچه هم دراز نکشید، مبادا پیرمرد بهراسد...
پیرمرد همان جا جان به جان آفرین تسلیم کرد و منوچهر پورچهارلنگ زخمی شد. او را به بیمارستان امام خمینی (ره)شرکت نفت رساند. به خاطر شرایط ویژه جنگ و ممنوعیت عبور و مرور تنها پدرش در آخرین لحظه های عمر بر بالینش بود و از احوالش تا زمانی که به درجه شهادت نایل شد هیچ به مادرش نگفتند.

شهید عبدالباری محسینی

Sample image

  1. نام و نام خانوادگی : شهید عبدالباری محسینی
  2. تاریخ تولد : 1325/9/3
  3. تاریخ شهادت : 1360/9/8
  4. محل تولد : آبادان
  5. محل شهادت : مجتمع پتروشیمی آبادان

«مدتی از شهادتش گذشته بود که می دیدم پسرم چیزی را در لباسش پنهان می کند. تا اینکه خواهرم می خواست حمامش کند با گریه مرا صدا کرد. وقتی رسیدم بالای سرشان جوراب پدرش را نشانم داد.»همسر عبدالباری محیسنی با همه این خواسته ها و دل تنگی ها بچه ها را بزرگ کرد وهر سال هم نذر شوهر را انجام می دهد. توی حیاط خانه حسینیه ای ساخته است و در ایام شهادت حضرت زهرا(س) غذای نذری می دهد.
وقتی شهید زنده بود بیمار پزشکان جواب رد به او دادند اما همسرش در ایام شهادت حضرت فاطمه(س) برای او غذای نذری آورد خورد و شفا گرفت و پس از آن تا زمانی که خودش زنده بود و بعد از آن هم همسرش هرسال در همین ایام نذری می پزند.
شهید محیسنی از آنهایی بود که در همه عرصه ها فعالیت می کرد . هم مرد کار وتلاش بود و هم مرد عبادت، با شروع جنگ هم از جمله کسانی بود که قبل از همه به میدان نبرد رفت... بارها و بارها داوطلبانه به جبهه رفت و جنگید تا بالاخره از عالم خاکی رخت بر بست.

تماس با ما

  • انتقادات و پیشنهادات (سهامداران)
  • تلفن دفتر تهران:10-22253004-021
  • تلفن دفتر آبادان : 9- 53260021-061
  • پست الکترونیکی : این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
  • فناوری اطلاعات : این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید